ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

به استقبال عید...

برف شادیه تولدت پیدا کردی، تا تمومش نکردی ول کن نبودی،کلی با بابا محسن یواشکی به کارات خندیدیم... تسلط کامل به تمام محیط اطرافت خصوصا خونه ی خودمون داری، به محض تغییر هر چند کوچیک سریع عکس العمل نشون میدی... میای می گی یکی به من آب بده... محترمانه آب میخوای... می خونی مامان به من قصه بخون، مامان دیگه غصه نخور!!! عاشق بازیهای جدید هستی، نون بیار کباب ببر، پلیس بازی، اتل متل، عمو زنجیر باف،کلاغ پر... و قایم موشک... تو خونه تکونی یه روزایی کلی بهم کمک کردی یه روزایی کلی رو اعصابم رفتی، ولی به هر حال خونه تکونیه خوبی باهات داشتم... همش میخوای گردگیری و جارو کنی... با خاله منا و خاله مریم رفتیم برات خرید عید...
29 اسفند 1392

بهمن 92

چیزی نمی نویسم مگر از شیرین زبونیهایت که امیدوارم در خاطرم باقی بماند... مثلا میخوای یه چیزی و از ته قلبت نفی کنی، بعد از نه می گی اصلن... همش کملات سوالی داری، چرا؟چیه؟کجا؟ چطور؟ ... و چرا از همشون بیشتر امروز راننده ی تاکسی کلی به این چراچراچرا گفتنهات خندید... از راههای خودت خوب بلدی اذیتم کنی... می گی مامان موهامو رنگ کن می خوام عروس بشم... می گم مامان شما داماد میشی، می گی پس مامان تو عروس بشو من داماد بشم، می گم مامان من عروس شدم بابا داماد شده، می گی پس من عروس می شم... می گم ابوالفضل بیا بخواب، می گی مامان داشتم به لامپ فکر می کردم!!! توجه عجیبی به ریش و سبیل پیدا کردی، اینکه این آقا سبیل دا...
1 اسفند 1392
1